شبکه افق - 14 تیر 1404

خطر ذکر "مصائب"، بدون ذکر "معارف" (عزاداری؛ "جلب ترحم" یا "طرح حماسه"؟)

همایش ملی سراسری هیئت های مذهبی - نشست (آن حسین که خوب و بد می پذیرد، "حسین کربلا" نبود) - 1403

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و الصلوة والسلام علی نبینا نبی الرحمة ابی القاسم محمد و آله آل الله. عرض ارادت و تسلیت.

بین حماسه و ستیز با استکبار، هیئت‌ها که رسالت و توفیق آن‌ها بالا نگه داشتن پرچم اهل بیت علیهم‌السلام که همه شهید شدند و به شهادت رسیدند. این یک ترکیب خیلی مهم و معنادار است. شیعه تنها مذهبی است که تمام رهبران خود را کشتند. هیچ مذهب دیگری این‌طور نیست. تمام رهبران آن به شهادت رسیدند. هیچ‌کدام عمر طبیعی نکردند. از علی و فاطمه و فرزندان شان و بسیاری از فرزندان باواسطه‌شان. اکثر امام‌زاده‌هایی که شما پراکنده هستند، اکثر این‌ها مجاهد و شهید هستند. یعنی با حکومت مرکزی که به نام اسلام، اسلام سلطنت، اسلام قلابی حکومت می‌کردند، مبارزه می‌کردند. تحت تعقیب بودند. برای گسترش معارف اسلام درست، اسلام ناب و تعبیر امروز صدور انقلاب، در تمام سرزمین‌های مختلف اسلامی و حتی خارج از جهان اسلام پراکنده شدند. آیا خبر دارید ما از توی اروپا امام‌زاده داریم تا چین؟ که این‌ها به نام امام‌زاده شناخته نمی‌شوند. ولی فرزندان اهل بیت و امام‌زاده‌هایی هستند که تا آنجاها می‌رفتند. در آسیای میانه، در شمال آفریقا، همه جا می‌رفتند. و معمولاً، حالا نه همه آن‌ها، هم آموزگار معارف قرآن و سنت و اهل بیت بودند، هم معلم و استاد اخلاق بودند، هم مجاهد و رزمنده بودند. اگر شما زندگی بسیاری از همین امامزاده‌های مشهور را ببینید، زندگی این‌ها سراسر حماسه بود. هم عبادت، هم حماسه. حماسه عبادی بوده یا عبادی- حماسی بوده است. بسیاری از امامزاده‌ها که در مشهد و در عراق هستند، مردم برای زیارت و عبادت به آنجا می‌روند، از این بُعد آن اطلاع ندارند. امام‌زاده صالح، امام‌زاده داوود را ببینید آن‌ها چه کسی بودند، چجوری زندگی کردند. امامزاده صالح را سوزاندند، او را شهید کردند و جنازه‌اش را بر دار آتش زدند. این‌ها همه در دامن اهل بیت تربیت شدند که ترکیب معنویت و اخلاق و حماسه و جهاد بود. خیلی عجیب است همه رهبران شیعه اهل بیت(ع) را به شهادت رسیدند ولی از حضرت حجت هم که تشریف می‌آورند، برنامه اصلی ایشان براندازی است. انقلاب جهانی، براندازی همه حکومت‌های ظالم و فاسد و شکاف‌های طبقاتی و ایجاد یک حکومت واحد در سراسر کره زمین، یک قدرت، یک حکومت بر مبنای عدالت، برابری و برادری کل بشریت. شعار ایشان، در همه روایات گفته شده که شعار نهضت امام زمان(عج) عدالت است؛ و از جمله عدالت اقتصادی، عدالت اجتماعی، تربیت اخلاقی- معنوی. آن کلمه‌ای که در تمام روایات آمده، "عدالت" است که جامعه بشری، جامعه جهانی مملو از ظلم و جور می‌شود و بعد از این، همان‌طور که امروز جهان مملو از ستم و بی‌عدالتی است، «یملاً الارض عدلاً و قسطاً». جهان را سیراب می‌کند از قسط، مملو از عدالت. و بعد طبق بعضی روایات، یک انقلاب بزرگ در جهان، یک حکومت جهانی. بنابراین ما رهبرانی را داریم که همه آن‌ها در راه توحید و عدالت شهید شدند. هم معلم عبادت هستند، عبادت، تقوا، هم معلم سیاست هستند: جهاد و حماسه.

در مداحی‌ها، در نوحه‌گری‌ها، نوحه‌خوانی‌ها، عزاداری‌ها، همه هیئت‌ها باید به همه ابعاد اهل بیت(ع) توجه داشته باشند. ذکر مصائب خوب است. اما اصلاً کافی نیست. ذکر معارف هدف است. مصائب اهل بیت در ذیل معارف اهل بیت باید تعریف بشوند. زخم‌هایی که برداشتند را به مردم نشان بدهیم که این‌ها چه کردند. با شمشیر زدند، قطعه قطعه کردند. سر او را بریدند، او را مسموم کردند، این‌ها را بگویید. این نباید در تاریخ محو بشود. اما اصل مسئله این‌ها نیست. اصل مسئله این است که این خون‌ها چرا ریخت؟ یعنی این مصائب چرا بر سر اهل بیت آمد؟ مگر این‌ها چه گفتند؟ آن هم به دست چه کسانی؟ به دست حکومت‌ها و بعضی علمای فاسدی که آن‌ها هم می‌گفتند اسلام که ما با اسلام مشکل نداریم. ما با نماز و حج و قرآن و روزه و این‌ها مشکلی نداریم. پس چه مرگ‌تان است؟ چرا نمی‌گذارید این‌ها حرف بزنند؟ برای این که این‌ها وقتی قرآن را می‌گویند، یک جوری دیگری، یک قرآن دیگری از آب درمی‌آید. یک قرآن بی‌ضرر و بی‌خطر برای ستمگران نیست.

می‌دانید وقتی که ورق برگشت و پیروزی مادی یزید به شکست تبدیل شد و دید خود شام دارد به هم می‌ریزد. حتی نقل شده بعد از سخنرانی حضرت زینب(س) و حضرت سجاد(ع)، دختران و زنان و خواهران خود یزید گریه کردند. حتی بعضی از اعضای نزدیک خانواده یزید به او اعتراض کردند. چرا اینجوری؟ دیگر حالا شکست خوردند، زدی، کشتی، دیگه چرا این کارها را با آن‌ها کردید؟ بعد یزید مجلس عزا گرفت خودش برای امام حسین. اولین هیئت عزاداری برای امام حسین را خود یزید رسماً راه ‌انداخت. منتهی به شرطها و شروطها. گفت که قرآن توزیع کنید، همه قرآن بخوانند، ثوابش را به روح حسین هدیه کنند. حرف سیاسی هم کسی در مجلس نزند. قرآن و دین و این‌ها را سیاسی نکنید. حسین حالا هرچه بود، بعضی کارهایش درست بود، بعضی کارهایش درست نبود، ولی من نگفته بودم این‌ها را بکشند و به قتل برسانند. من گفتم بروند بحران را مدیریت کنند، تمام کنند. یعنی من گفتم بروید کلاه بیاورید، رفتند سر آوردند! من این کارها را نگفتم. یعنی از ترس زیر این کارها زد. دروغ می‌گفت. می‌دانید که بعداً عمر سعد و ابن زیاد جزو مخالفین یزید شدند. این دو تا بعدش گفتند دست‌خط‌های تو اینجاست. تو به ما گفتی برو حسین را بکش. ما اطاعت تو را کردیم. حالا خودت را کنار کشیدی، ما را جلو می‌اندازی؟ و نقل شده بدگویی‌هایی که ابن زیاد و عمر سعد علیه یزید می‌کردند و می‌گفتند این حسین را به دست ما کشت، از ما استفاده کرد، تاریخ مصرف ما تمام شده، حالا خودش را کنار می‌کشد، می‌گوید من نبودم. اسرا را می‌دانید در برگشتن به مدینه به عنوان اسیر دیگر نیامدند. از کربلا و کوفه به شام در زنجیر و اسیر بودند. شلاق می‌خوردند، توهین می‌شد. از شام که به سمت مدینه برگشتند، به عنوان مهمان خلیفه برگشتند. یعنی با احترام برگشتند. چون یزید می‌خواست بگوید که من با حسین درگیر شدم، تقصیر خود حسین بود، ولی من نگفته بودم این کارها را بکنند. گفتم بیایید قرآن بخوانید، ثوابش را به حسین بدهید، حرف‌های سیاسی هم نزنید. هی هم نگویید حسین چه شد، چه کسی او را کشت، چرا کشته شد و... اصلاً این حرف‌ها گذشت. بر گذشته صلوات، ولش کنید! حادثه خوبی نبود. متأسفانه فتنه‌ای بود و تمام شد! چه کسانی نگذاشتند این قضیه اینجوری تمام شود؟ حضرت زینب(سلام‌الله علیها) نگذاشت، حضرت سجاد(ع) نگذاشت. و بعضی دیگر از دختران و خانم‌ها و اسرای کربلا که خیلی راجع به آن‌ها صحبت نمی‌شود. چون کسی این‌ها را اصلاً درست نمی‌شناسد. یک کلمه‌ای از این‌ها همین‌طوری اجمالاً شنیدند و همان را نقل می‌کنند.

یک نمونه را من فقط یک نمونه آن را می‌خواهم عرض کنم. زنان مجاهدی که در اسارت انقلاب کردند. حالا اسم حضرت زینب را همه شنیدند. اسم بعضی دیگر را درست نشنیدند یا شنیدند، چیزی از آن‌ها نمی‌دانند. مثلاً جناب فاطمه، دختر امام حسین(ع). از حضرت سیدالشهدا(ع) نقل شده است که ایشان شبیه‌ترین شخص به مادر ما فاطمه(س) بود. ایشان از ناقلان و شاهدان کربلا است. هم خودش و هم شوهرش، جناب حسن مثنی در کربلا هستند. حسن مثنی، پسر امام حسن مجتبی(س) است. مثنی می‌گویند برای این که پدر و پسر، هر دو حسن هستند. حسن اول، حسن مثنی و بعد هم حسن مثلث داریم. حسن سوم که این‌ها هم همه شهید شدند. همه جنگیدند. حسن مثنی در عاشورا مجروح می‌شود، جانباز می‌شود. بین شهدا افتاده است و دشمن متوجه نمی‌شود و بعضی از اعضای قبیله ایشان می‌آیند، ایشان را که در حال شهادت بود، بدنش پر از زخم و جراحت بود، از زیر پای دشمن فراری‌اش می‌دهند و مدتی ایشان را مخفیانه به کوفه می‌برند که حکومت نظامی بود. ایشان را معالجه می‌کنند و بعد از آنجا فراری‌اش می‌دهند، مخفیانه به مدینه برمی‌گردد. و در مبارزه هست تا بعد ایشان هم شهید می‌شود. آنجا شوهر مجروح است و همسر که ایشان است، اسیر می‌شود. ماجراهایی نقل کرده است. یکی‌اش این است که وقتی به ما به خیمه‌ها بعد از شهادت پدرم حمله کردند، اولاً آن‌قدر فشار روی ایشان آمده که آن لحظه آخری که امام حسین آمدند خداحافظی کنند چون هی می‌رفتند درگیر می‌شدند، عده‌ای را می‌کشتند، زخم می‌خوردند، زخم برمی‌داشت سیدالشهدا، باز می‌آمدند طرف خیمه‌ها که آن‌ها نیایند و یک آخرین روحیه‌ها را به خانم‌ها و کودکان این‌ها بدهند، بار آخر ایشان دیگر به حضرت زینب و بقیه گفتند که این دفعه دیگر من که بروم برنمی‌گردم. این دفعه آخری است که بین شما آمدم. این دفعه که بروم، کار من تمام است و کار شما شروع می‌شود. ضعف نشان ندهید. طوری واکنش نشان ندهید که این‌ها احساس پیروزی کنند و خوشحال بشوند.

این خانم‌ها، حضرت زینب و حضرت فاطمه، این‌ها همه هم مشکلات امام حسین را داشتند تا ظهر عاشورا. شریک بودند، دیگر همه با هم بودند. تمام مشکلات و مصیبت برای همه آن‌ها بود. از ظهر عاشورا به بعد که امام حسین دیگر راحت شده، رفتند، ولی این‌ها مراحلش را باید ادامه بدهند، آن‌ها هم مراحل سخت‌تر. که با دیدن توهین و شلاق و شهدا و این‌ها است. حالا همین خانم می‌گوید آن خانمی که می‌گوید دشمن حمله کرد، سر ما ریختند. از جمله دنبال خانم‌ها، دخترهای جوان مثل من بودند و من فرار می‌کردم و چندین نفر از این‌ها دنبال من دویدند که من را به حساب خودشان کنیز و غیره بگیرند. پا هم به خاری بند شد و افتادم. یکی از این‌ها آمد بالای سر من. من برای این که به من دست نزند، علائم و آن چیزهایی که داشتم را درآوردم، گفتم بیا آقا. بعد این یارو از من می‌گرفت، گریه هم می‌کرد! بعد چند نفر دیگر آمدند سهم‌شان را بگیرند. این با آن‌ها دعوا کرد که بروید عقب، خفه شوید. این دختر پیغمبر است. من هم تعجب می‌کردم. خودت این کارها را می‌کنی، باز به آن‌ها می‌گویی این دختر پیغمبر است. بعد که آن‌ها را کنار زد، دیدم گریه می‌کند. گفتم شما پس برای چه گریه می‌کنی؟ گفت آخه شما دخترهای پیغمبر هستید. گفتم اگر دختر پیغمبر هستیم، پس چرا این کارها را با ما می‌کنی؟ گفت آخه اگر من این طلاها را نگیرم، یکی دیگر می‌گیرد. این‌ها می‌آیند می‌گیرند. باز من بگیرم که بهتر است! شما خیال می‌کنید از این تیپ آدم‌ها الان نیست؟ هم گریه می‌کند، هم خیانت می‌کند.

یک ماجرای دیگر، ایشان - حضرت فاطمه - چند تا ماجرا دارد، چند تا سخنرانی دارد، و ایشان پیش ابن زیاد علیه او سخنرانی می‌کنند. در شام علیه یزید، جلوی یزید سخنرانی می‌کنند که آنجا یکی از این خبیث‌ها به یزید می‌گوید که این را به من بده برای من. این‌ها که کافر هستند، اسیر هستند، کنیز هستند، این را به من بده برای من! ایشان (این خانم، حضرت فاطمه) می‌گوید که بدنم تنم لرزید. دیدم این خبیث‌ها هر کاری ممکن است بکنند. و به عمه‌ام حضرت زینب نگاهی کردم. کنار ایشان بودم، گفتم که ما باید چه کار بکنیم؟ یعنی با نگاهم به ایشان گفتم، عمه‌ام برگشت و به یزید گفت که این کار را نمی‌توانی بکنی. جد ما و پدر ما شما را مسلمان کردند. شما نمی‌توانید فرزندان آن‌ها را به عنوان کافر و اسیر و کنیز خرید و فروش کنید. و گفت من جلوی تو می‌ایستم. و آنجا بود که یزید... مخصوصاً یکی از جاهایی که خانواده یزید هم به گریه افتادند، یکی‌اش همین جا بود که این حرف را زد و حضرت زینب این جواب‌ها را دادند. و این باعث شد یک مقداری فضای جلسه بهم خورد. حالا بعد از این که صحبت‌ها شد و ایشان (حضرت فاطمه) بسیار عجیب و زیبا سخنرانی کرد فضا را بهم ریخت. آبروی آن‌ها را برد. بین خود آن‌ها اختلاف افتاد. بعد از این افشاگری‌ها و صحبت‌ها که جلسه علیه یزید شد، دوباره این الاغ، این آدم فاسد، آخر جلسه، بحث‌ها که تمام شد، گفت حالا بحث‌ها تمام شد. و دوباره به یزید گفت این خانم را به من بده. بگذار این را من ببرم! که نقل شده یزید برگشت به همین آدم خودش گفت خفه شو بابا! آبروی ما رفت، یعنی زر زدی. به جایش این حرف‌ها را زینب و فاطمه زدند و جلسه را بهم ریختی. مثلاً فضا عوض شد. علیه ما شد - این‌ها را من دارم توضیح می‌دهم - ولی برگشت به او گفت که خدا مرگت بده خفه شو! این‌ها بعد به عنوان همسر شهید، فرزندان ایشان دختر و پسر، نسل به نسل مجاهد و شهید هستند. و این‌ها هم نوه امام حسن و هم نوه امام حسین حساب می‌شوند. این‌ها سادات حسنی و حسینی هستند. طباطبایی، آل طباطبا این‌ها که این‌ها در سه قاره، سادات طباطبایی هستند و قیام و مسلحانه کردند و نسل به نسل مجاهد بودند. یک جاهایی هم حکومت انقلابی اسلامی علوی تشکیل دادند. ایشان دختر بزرگ امام حسین(سلام‌الله علیه) بودند. حتی بعد از شهادت همسرشان که بعد از این که ایشان به مدینه برگشت، می‌خواهم بگویم یک چیزهای کوچکی که در حاشیه اسم آن‌ها را می‌برید، در قضیه عاشورا، کربلا و این‌ها، خود این‌ها هر کدامشان یک دریا مطلب است. الان راجع به همین خانم چیز خیلی نمی‌گویند کسی نمی‌داند، نمی‌گوییم. ولی خود ایشان یک زینب شماره دو است. شاهد آن صحنه‌ها، مجاهدت‌ها، اسیر کربلا، شاهد آن شهادت‌ها و این‌قدر به امام حسین، به امام حسین، به ایشان علاقه داشتند، نقل شده که آن لحظه آخری که بار آخر امام حسین آمدند، گفتند که من، بدنشان خونریزی داشت، گفتند من این دفعه بروم دیگر باز نخواهم گشت.که همه زیر گریه زدند. آنجا بود که حضرت زینب به ایشان گفت که: «مهلاً مهلاً یا ابن الزهرا» پسر زهرا! اگر این بار آخر است، این دفعه کمی آرام آرام برو. یک کمی آرام‌تر برو بگذار بیشتر نگاه کنم. اگر بار آخر است تند نرو. آنجا نقل شده که بعضی خانم‌ها و دخترها که بودند، به جناب فاطمه، دختر بزرگ امام حسین، گفتند که آقا آمده‌اند دارند خداحافظی می‌کنند. نقل شده ایشان نتوانست از جایش بلند بشود. این‌قدر تحت فشار روحی بود که نتوانست، حاضر نشد بلند شود، بیاید با امام حسین آخرین ملاقات را بکند و خداحافظی کند. می‌گفت من این صحنه خداحافظی را نمی‌توانم ببینم. امام حسین(ع) پیش ایشان آمدند. امام سجاد(ع) به شدت مریض بودند و در آن شرایط در تب شدید بودند و خدا خواست ایشان حفظ بشوند که رهبری را به عهده بگیرند بعد و کارهای عظیمی که امام سجاد کردند از کارهای امام حسین سخت‌تر بود، نه آسان‌تر. چون حال امام حسین(ع) مساعد نبود، اسرار و ودایعی که می‌خواستند به امام سجاد(ع) بدهند، این‌ها را به دخترشان فاطمه گفتند. چون حضرت زینب هم درگیر مدیریت صحنه بود و ایشان هم حالش خوب نبود. امام حسین پیش دخترشان آمدند و گفتند که من می‌روم. دیدار من و شما در قیامت. ما و یکدیگر را در محضر جدمان دوباره خواهیم دید. اما این بار آخر است که من دارم با شما صحبت می‌کنم؛ و یک اسنادی را به ایشان دادند. فرمودند بعداً که از این کربلا، از این اسارت و این‌ها رها شدید، این‌ها را مستقیم به برادرت، یعنی امام سجاد(ع) بده؛ و یک چیزهایی هم به ایشان گفتند. در منابع نقل نشده است که امام حسین مثلاً شاید نیم ساعت با ایشان صحبت کردند، چه گفتند؟ ولی اهمیت شخصیت ایشان را روشن می‌کند. و بعد که با اسرا برگشتند، برگشتند دوباره به مدینه، نقل شده ایشان بعدها که شوهرشان هم شهید شد، این‌قدر به همسرش، حسن مثنی، ارادت و محبت داشت که نقل شده ماه‌ها هر روز ایشان می‌رفت سر مزار همسر شهیدش، و همان‌طور اگر دعایی، ذکری، هر کاری داشت، عبادتش را می‌کرد و در این حال صحبت می‌کرد که چرا آن‌ها را کشتند؟ چه کسی آن‌ها را کشت؟ حرفشان چه بود؟ چجوری آن‌ها را کشتند؟ در عین حال خداوند خوب خواست ایشان بمانند و احادیثی هم از ایشان نقل شده است. گفتند حدود ۷۰ سال هم ایشان عمر کرد. ولی در این ۷۰ سال، چه کارها که نکرد.
اولاً حاکم مدینه از ایشان خواستگاری کرد. او تا مدتی از طرف دستگاه یزید چون یزید گفت برو یک جوری از دل این‌ها در بیار. حتی در بعضی جاها نقل هم شده که خود یزید هم خواستگاری کرد، حتی از بعضی از اسرای اهل بیت(ع) از خانم‌ها برای خودش، یا برای فامیل‌هایش که مثلاً بیایید با هم قوم‌وخویش بشویم، ازدواج کنیم. این مسائل یک چیزی بود، گذشت، تمام شد!

خب حکومت دست ماست، برای ماست. بیایید با هم فامیل بشویم. از جمله نقل شده است که حاکم مدینه از ایشان خواستگاری کرد. و ایشان محل نگذاشت و جواب رد داد. یک ازدواج دیگر هم سال‌ها بعد از ایشان نقل شده است که با آن ازدواج هم پسران و دخترانی که ایشان دارد، همه مجاهد و شهید هستند. نقل شده است ایشان با نوه خلیفه سوم، عثمان، ازدواج کرد و محمد دیباج و دو سه تا فرزند از او دارد که آن‌ها هم مجاهد هستند. آن‌ها هم با حکومت درگیر شدند، بعضی از آن‌ها هم شهید شدند. مقصود این که همه این‌ها شهدای سیاسی و شهدای حکومت هستند. همه آن‌ها شهید شدند چون سیاسی بودند، با حکومت درگیر شدند. اگر این‌ها فقط عبادت می‌کردند، فقط موعظه می‌کردند، فقط احکام، احکام طهارت و این جور چیزها را می‌گفتند، کسی با این‌ها کار نداشت. پس چرا آن‌ها را بکشند؟ برای چه سر یحیی را در تشت بیاورند؟ برای چه حضرت زکریا را اره کنند؟ برای چه حضرت موسی را تعقیب کنند؟ برای چه بخواهند حضرت عیسی را به صلیب بکشند؟ برای چه حضرت ابراهیم را در آتش بیندازند؟ برای این که این‌ها با صاحبان قدرت و ثروت سر مسئله عدالت درگیر بودند. معنویت جدا از عدالت خیلی دشمن ندارد. شما هرچه می‌خواهی حرف‌های معنوی بزن، ولی موی دماغ کسی نشو. اصلاً خودشان می‌آیند، خودشان هم به جلسات‌تان می‌آیند.

می‌دانید بیشترین گسترش این خانقاه‌ها، خانقاه‌های صوفیه چه زمانی بوده است؟ زمانی که مغول‌ها آمدند ایران را گرفتند. خود این سران مغول جزو مشتری‌های خانقاه‌ها بودند که به این عرفان، تصوف، معنویت‌گرایی کمک می‌کردند که گسترش پیدا کند خودشان هم می‌گفتند بعضی از آن‌ها بودایی بودند، بعضی‌ها بی‌دین بودند، بعضی‌ها هم مسلمان شدند و بعضی از این‌ها حتی صوفی شدند. یعنی می‌آمدند خانقاه درست می‌کردند، ذکر می‌کردند، از یک طرف هم می‌رفتند جنایت می‌کردند. این جور معنویت با حمله مغولی هم سازگار است. چرا؟ همین‌طور که الان رئیس جمهور آمریکا به کلیسا می‌رود، مقامات اسرائیل به کنیسه می‌روند، از آن کلاه چیزهایی سرشان می‌گذارند. مقامات عربستان خادم‌الحرمین هستند. هر سال حج می‌روند. صدام هم حرم سیدالشهدا را بمباران کرد، هم بعد خودش دوباره آن را تعمیر کرد، ساخت و رفت زیارت. شاه هم که هم حرم و هم مشهد آمد یک دو بار، هم محرم شد و حج برگزار کرد! آن‌ها هم همین‌طور بودند. این بنی‌امیه و دیگران هم همین‌طور بودند.

وقتی ذکر مصائب حضرت فاطمه و اهل بیت(ع) را می‌گوییم، ذکر معارف آن‌ها را هم بگوییم. بگوییم این‌ها چه می‌گفتند که با این‌ها درگیر می‌شدند. بعضی‌ها می‌گویند آقا فدک! این‌ها خیال می‌کنند حضرت فاطمه(س) سر یک تکه باغی درگیر شده است. یا مثلاً حضرت فاطمه(س) گفته من می‌خواهم ملکه بشوم. علی‌آقا، ایشان می‌خواهد پادشاه بشود، من ملکه بشوم! چرا شما پادشاه هستید؟ این سهم پدر من است، ارث ما است! مگر اصلاً این حرف‌ها بوده؟ وقتی از ولایت صحبت می‌کنند، ولایت محصول ترکیب توحید و عدالت است. یعنی هر کسی حق حاکمیت بر بشر و بر جامعه اسلامی را ندارد. باید یک شرایط، یک صلاحیت‌هایی هم معنوی اخلاقی، هم معرفتی، هم علمی و عملی باید داشته باشی که برای مردم تصمیم بگیری. علی حق دارد تصمیم بگیرد. پیامبر هم فرمود چرا؟ گفت چون او «اعلمکم و اعدلکم» است.» برای این که از همه شما آگاه‌تر، متخصص‌تر، عالم‌تر است و از همه شما عادل‌تر است. یعنی حقوق مردم را بیشتر می‌شناسد و رعایت می‌کند. به این دلیل علی است. نه این که داماد من است، برای این که پسرعموی من است. خب پیامبر پسرعموی دیگری هم خیلی داشت، داماد دیگری هم داشت.

قرآن می‌فرماید اگر یک جامعه‌ای را می‌خواهید بشناسید، این‌ها دین دارند یا بی‌دین هستند، به مناسکشان نگاه نکنید. روز عاشورا که همه مذهبی می‌شوند. دزدها و عرق‌خورها و رباخوارها و همه لباس سیاه می‌پوشند. در حرم که همه مذهبی هستند. اصلاً هر کس به حرم می‌آید، آنجا که همه مذهبی هستند. فرمودند اگر می‌خواهید بفهمید چه کسانی دیندار هستند یا نه، آن‌ها را در بازار بشناسید. نه در حرم. نه در زیارت و مناسک عزاداری. آنجا که همه مذهبی می‌شوند. مجاهدین و خائنین و قاعدین همه مذهبی هستند.

قرآن می‌فرماید خدمت کردن به حجاج و زوار و تعمیر و آباد کردن مسجدالحرام، عبادت خیلی بزرگی است. اما قرآن می‌فرماید یک وقت خودتان را بازی ندهید که بگویید این‌ها به جای جهاد و شهادت! این آیه قرآن درست است یا نه؟ می‌فرماید: کسانی که می‌روند خدمت به زوار می‌کنند. حجاج در مسیر. آب می‌دهند، غذا می‌دهند، امکانات می‌دهند. و تعمیر مسجدالحرام می‌کنند. مسجدالحرام مقدس‌ترین نقطه کره زمین است. می‌روند آنجا این مسجد را آباد می‌کنند، اصلاح می‌کنند. این‌ها عبادات خیلی بزرگی است. همان آیه می‌فرماید: یک وقت فکر نکنید که شما که این کارها را می‌کنید با مجاهدین و شهدا مساوی هستید! بگویید ما هم داریم کارهای مذهبی می‌کنیم، آن هم کار مذهبی است. فرق نمی‌کند. حالا ما هم یک این گوشه آن را ما گرفتیم. این گوشه خوب است. اما این گوشه با آن گوشه قابل مقایسه نیست. او که می‌رود با اسرائیل می‌جنگد، شهید می‌شود، این‌ها با شما و با ما مساوی نیستند. بچه چهار- پنج ساله، تمام خانواده‌اش شهید شدند. خودش هم خونی، - الان که دارم این را می‌گویم، گریه‌ام می‌گیرد- تنها روی آوار خانه‌شان نشسته، جنازه‌ها آن زیر هستند، این بچه دارد می‌لرزد. بعد می‌گوید: «یا رب، یا رب.» اصلاً آدم آتش می‌گیرد. من اصلاً نمی‌دانستم مردم فلسطین و غزه این‌قدر مؤمن و قوی هستند. اصلاً نمی‌دانستیم این‌قدر قوی هستند. خیلی دیندار هستند. خیلی مؤمن هستند. این تروریست‌های خبیث یزیدی و آمریکا که در دستان مردم لبنان این پیجرها را منفجر می‌کردند. بعضی از این‌ها کور شدند، دستشان قطع شد. زن و شوهر هر دو چشم و دست‌شان را از دست دادند. گفت این‌ها چهار- پنج تا بچه پسر و دختر بزرگ و کوچک در بیروت داشتند، آنجا خبر دادند خانه‌تان را بمباران کردند. تمام بچه‌هایتان هم زیر آوار شهید شدند. الان پدر و مادر اینجا کور و دست قطع شده، بچه‌هایشان هم آنجا زیر آوار. کل خانه و زندگی‌شان هم همه ‌چیز از بین رفت. بعد گفتند ما چجوری خدا را شکر کنیم که ای خدا این قربانی‌ها را از ما قبول کرد؟

حالا قرآن می‌فرماید آیا شما فکر می‌کنید این‌ها مساوی هستند با آن‌هایی که کارهای مراسم مذهبی انجام می‌دهند، ولی بی‌ضرر و بی‌خطر؟ قرآن می‌فرماید: «شما مساوی نیستید.» این کار شما خدمت و عبادت است، ولی شما به گرد پای مجاهدین و شهدا نمی‌رسید. آن‌ها چیز دیگری هستند. این که شما می‌گویید ما هم فعالیت اسلامی داریم یا مثلاً بنده بگویم آقا من هم دارم کلاس می‌روم، فعالیت اسلامی می‌کنم، او هم که تمام هستی‌اش را داده بگوید ما هم داریم فعالیت اسلامی می‌کنیم.

قرآن می‌فرماید: «نخیر، این‌ها مساوی نیستند.» «فضل‌الله المجاهدین». این‌هایی که مجاهد هستند، فداکاری می‌کنند، همه‌چیزشان را می‌دهند، این‌ها با هیچ‌کس مساوی نیستند، حتی با مسلمانان و مؤمنین دیگر که قاعدین هستند که نشسته‌اند و نگاه می‌کنند، کارهای بی‌خطر و بی‌ضرر را انجام می‌دهند. ما داریم عزادار تربیت می‌کنیم. عزادار غیر از شیعه است. ما داریم عزادار تربیت می‌کنیم. البته عزاداری خیلی مهم است، اما ما داریم عزادار تربیت می‌کنیم، نه شیعه. شیعه عزادار می‌شود، اما هر عزاداری شیعه نیست. شیعه‌ای که این حرف‌ها را هم بداند «فرض الله الأمر بالمعروف مصلحة للعامة» خداوند واجب کرده که همه یکدیگر را در عرصه عمومی، در مسائل اجتماعی، به سمت ارزش‌ها دعوت کنید. ساکت نباشید، نمانید، نگاه نکنید، سکوت نکنید. نگویید اگر من به این ارزش‌ها، به عدالت، به ارزش‌های اخلاقی، انسانی، اسلامی دعوت کنم، به من متلک می‌گویند. من را مسخره می‌کنند. من را استخدام نمی‌کنند. در جمع‌مان من را هو می‌کنند. خب بکنند! حضرت فاطمه(س) می‌فرماید: بر شما واجب است که هر کس هر جا هست، متناسب با آن محیط، همه را به سمت توحید و عدالت و ارزش‌ها دعوت کند. و جلوی ضد ارزش‌ها بایستد، اعتراض کند، نهی از منکر کند. بی‌تفاوت نباشد، بی‌طرف نباشد. نگوید من بی‌طرف هستم. نگوید به من چه، به ما چه، به تو چه! حضرت فاطمه می‌فرماید: این واجب است.

بعضی کارهایی که ما می‌کنیم، این‌ها مستحب است. آن هم مستحب درجه سه است. ولی این‌ها واجب است. فرمودند: «خداوند موضع گرفتن، موضع‌گیری اجتماعی را واجب کرده است.» یک چیزی که اصلاً برای شخص تو نفعی ندارد. شاید ضرر هم داشته باشد ولی برای جامعه نفع دارد. حضرت فاطمه(س) می‌فرماید: حق ندارید سکوت کنید، بایستید نگاه کنید. از مسائل گرانی اقتصادی و فلان، تا مسائل خیانت، تا تا کشف حجاب بگیرید، تا رشوه و اختلاس، تا هر چیزی یا دعوت به ارزش‌ها. فرمودند: بله، شعار بدهید، تشویق کنید، فضاسازی کنید، گفتمان بسازید، نگذارید فضای اجتماعی، فضای افکار عمومی دست دشمنان و دست آدم‌های فاسد بیفتد. پرچم توحید و عدالت را در جامعه بالا نگه دارید جوری که آن‌هایی که می‌خواهند آدم‌های خوبی باشند، احساس نکنند تنها هستند. چون خیلی‌ها هستند، شخصاً آدم‌های بدی نیستند. یک کم هم حتی خوب هستند، ولی جرأت ندارند. اگر کس دیگری نباشد، نگوید، این‌ها می‌ترسند و نمی‌گویند. نگاه می‌کنند جو دست چه کسی است. ما آدم‌هایی داشتیم و داریم که طرف در فضای جبهه و همین نماز شب و این‌ها قرار می‌گرفت، نماز شب خوان بود. بعد 7- 8 سال، 10 سال بعد، در یک جمعی قرار می‌گیرد، می‌بیند همه می‌زنند و می‌رقصند، پا می‌شود از همه بهتر می‌رقصد! بعضی از ماها هم، گاهی اوقات همین‌طوری هستیم. فرمودند: نخیر، باید موضع‌دار باشید، معیارها را خوب بشناسید، معروف و منکر را، خوب و بد و درست و نادرست را درست بشناسید و موضع بگیرید. احساس مسئولیت کنید. نگویید به من چه! اگر یک جایی دارند به یک مفاهیم درست حمله می‌کنند، از مفاهیم درست دفاع کن. یک کسی آمده یک حرف درستی زده است. به او حمله می‌کنند، از او دفاع کن. حق نداری بگویی سری که درد نمی‌کند دستمال نبند! این را هم حضرت فاطمه(س) می‌فرمایند: «واجب است.» خداوند دعوت اجتماعی، موضع‌گیری اجتماعی و سیاسی و مربوط به حقوق عامه را واجب کرد. برای چه؟ برای «مصلحتاً للعامه» برای این که مصلحت عموم مردم در این است که بی‌تفاوت نباشید، بی‌طرف نباشید. هدف امر به معروف و نهی از منکر هم در ضمن می‌فرمایند: «مصالح مردم است.» منافع اجتماعی است، منافع ملی است.

جالب است، این‌ها هم که می‌گویند بین منافع ملی با شعارهای اسلامی و انقلابی می‌خواهند تقابل و دوقطبی ایجاد کنند، حضرت فاطمه دارند می‌گویند اصلاً هدف از تمام احکام الهی از جمله امر به معروف و نهی از منکر، هدف تمام احکام شرع «مصلحتاً للعامه» است، تأمین مصالح مردم است. منافع و حقوق مردم است. حقوق مادی و معنوی‌شان. عبادات و احکام اسلام به نفع خدا نیست که. خدا که نفع و ضرر ندارد. حضرت فاطمه می‌فرمایند: این به نفع شماست، به نفع بشر است.

سومین، «فرض الله الصبر معونه علی الاستجاب» خداوند مقاومت را واجب کرده است. این را شنیده‌اید؟ این را هم نشنیده‌اید. اصلاً این عزاداری و زیارت این‌ها همه‌اش این نیست که یک صدای خوشی بیاید و هی چه‌چه بزنند و بقیه هم خوشحال بشوند، کف بزنند، یا یک جوری اشک بقیه را در بیاورند، بقیه هم سینه بزنند. بعد که از جلسه بیرون می‌روند همان آدم قبل هستند. اصلاً نمی‌دانند چه کسی بود، چه شد! فقط الحمدلله ثواب کردیم! زود مفتکی می‌خواهیم به بهشت برویم. بهشت مفت! بهشتی که خود انبیاء و اولیای الهی این‌جوری مفت نرفتند. همه آن‌ها شهید شدند، همه مجاهدت کردند، فداکاری کردند، عبادت کردند، جهاد کردند، این همه زحمت کشیدند، آن‌ها می‌روند بهشت. ما هم که هیچ زحمتی نمی‌کشیم، ما هم می‌رویم بهشت. معلوم می‌شود، شأن ما از آن‌ها بالاتر است. چون آن‌ها او همه فداکاری و زحمت و عبادت می‌روند. ما بدون آن‌ها می‌رویم بهشت. معلوم می‌شود ما مقام ما از آن‌ها هم بیشتر است! به این دقت کردید!!

حضرت فاطمه(سلام‌الله علیها) فرمودند: «می‌خواهید خداوند صدای شما را بشنود؟» یعنی بشنود که شنیده بگیرد، نه نشنیده، قوی باشید. مقاومت کنید. یعنی نمی‌توانی اهل صبر و مقاومت نباشی و منتظر اجابت دعایت باشی. این هم یک اصل فاطمی، یک قاعده خیلی مهمی است.

این‌هایی که از توکل و توسل و دعا و این‌ها حرف می‌زنند، ولی آن افراد یا آن جامعه ضعیف هستند، اهل مقاومت نیستند، زود تسلیم می‌شوند، زود شک می‌کنند، زود خسته می‌شوند، زود پشیمان می‌شوند، زود می‌ترسند. حضرت فاطمه فرمود: «چرا باید خداوند دعای شما را مستجاب کند؟» یکی از اشتباهاتی که می‌شود که توی این مداحی‌ها و دعاها و عزاداری‌ها آن‌ها می‌گویند که می‌خواهند محبت اهل بیت و توسل به اهل بیت را تبلیغ کنند که این بسیار کار درست و لازمی است، اما چجوری؟ بدون این که شرایط اجابت دعا را بگوییم که چه دعایی چرا مستجاب می‌شود یا نمی‌شود. خب آخر همه داریم دعا می‌کنیم، خیلی از آن‌ها هم ظاهراً در دنیا مستجاب نمی‌شود، توضیح این چیست؟ توضیح آن این است که اصلاً نگفتند که هر کس هر دعایی در هر شرایطی بکند، این حتماً جلوی چشمت در دنیا الان مستجاب می‌شود! اصلاً این را نگفتند. ولی زود دعایی می‌کنید. خب یک گریه کردی، یک زیارتی کردی. حاجاتت را در نظر بیاورید. زود بدو، حاجاتت را بردار و بیا جلو. اصلاً مثل این که ائمه(ع) کار دیگری و وظیفه‌ای نداشتند جز این که ما حاجات‌مان را ببریم اینجا تند تند. بعد قسمش می‌دهیم به مادرش، به عمه‌ات زینب، به مادرت. بعد هم نمی‌شود. بعد دوباره همین را در جلسه بعد می‌گویی. بعد بچه خودت قبول ندارد. بچه خودت، نوه خودت، می‌گوید برو بابا! برای این که نمی‌گویی قضیه چیست. آی حاجاتتان را زود زیر بغل‌تان بگیرید بدویید بیایید که داریم می‌رویم زیارت یا عزاداری می‌خواهیم بکنیم. زود حاجاتت برآورده بشود. مثلاً حاجاتت چیست؟ مثلاً ماشین پرایدش را می‌خواهد فلان ماشین بکند! یا اجاره خانه‌مان عقب نیفتد. یا یک عروس و یک داماد را گیر بیاوریم که دو سال بعد باز طلاق بگیریم!

حضرت فاطمه(سلام‌الله علیها) می‌فرمایند: «اصلاً اجابت دعا امکان ندارد اگر شما اهل صبر و مقاومت نیستید.» یعنی حاضر نیستی پای ارزشی بایستی، پای وظیفه‌ات بایستی، و یکسری مشکلات را تحمل کنی. برای چه باید اجابت بشوی؟

در روایات دیگر داریم این‌هایی که در بازار و زندگی و این‌ها کلاه بقیه را برمی‌دارند، امکان ندارد دعایشان مستجاب بشود. این را چرا نمی‌گویید؟ وقتی می‌گویید حاجاتتان را در نظر بگیرید، متوسل می‌شویم و دعا، این را هم بگویید که پیامبر و اهل بیت گفتند: سنت خداوند، عادت خداوند، روال خداوند این نیست که آدم‌هایی که حقوق دیگران را پایمال می‌کنند، دعایشان مستجاب بشود. منظورم از بازار که می‌گویم فقط همین بازار نیست چون همه ما به یک معنا بازاری هستیم. یعنی هر کس در کار خودش یک بازار است. تازه همین مداحی هم بازار دارد. «فرض‌الله الصبر» خداوند صبر و مقاومت را واجب کرده است. باید قوی باشید. شک نکنید، مأیوس نشوید، نترسید، وا ندهید، پشیمان نشوید. وقتی می‌بینی مسیری درست است، هزینه بدهید. صبر، مقاومت، یعنی هزینه بدهید. ادامه بدهید. تا سرت به یک سنگ خورد، برنگردید، ادامه بدهید. فرمودند: «این واجب شده است، نه مستحب.»

«معونه علی الاستیجاب» این کمک می‌کند به این که دعاهایتان مستجاب بشود. یا اصلاً استجابت به معنای این که به نتیجه برسید. و مصداق، یک مصداق بارز صبر هم فرمودند جهاد است. همین حماسه که فرمودند دوست ما. جهاد. فرمودند: «خدا جهاد را واجب کرده است.» جهاد مثل نماز واجب است. نمی‌توانی بگویی من نماز می‌خوانم، جهاد نمی‌روم! چون جهاد برای دفاع از همین نماز است. نماز بدون جهاد از بین می‌رود. کسانی که جلوی رضاخان و انگلیس‌ها نایستادند، گفتند ما مذهبی هستیم، به دین کار داریم. ما به سیاست و جهاد کار نداریم. خب تو کار نداشتی، آن‌ها کار داشتند. وقتی مسلط شدند، گفتند باید زنانتان بی‌حجاب بشوند. سراغ ناموست آمدند. بعد گفتند عزای امام حسین هم ممنوع. بعد گفتند آخوند هم نمی‌خواهیم. کل روحانیت و خلع لباس، حوزه‌ها تعطیل. بعد مشهد ما گفتند حرم امام رضا را می‌خواهیم موزه بکنیم! آن وقت به آن‌هایی که می‌گفتند ما سیاسی نیستیم، ما کاری نداریم که رضاخان است، تقی است، نقی است، هر کس می‌خواهد باشد. ما مذهبی هستیم. ما نماز، زیارت، حجاب. خب تو با او کار نداری. دین تو با سیاست کار ندارد. سیاست با دین تو کار دارد. می‌آیند جلو. بعد می‌گویند حجاب خانم‌هایتان لخت شوند. بعد می‌گویند خودتان هم لخت شوید. بعد می‌گویند که نماز نباید بخوانی. بعد می‌گویند: روزه! چنانچه که این کارها را کردند. در بعضی کشورهای مسلمانی که گرفتند، مسجدها را بستند. نمازها تعطیل و ممنوع شد.

حضرت زهرا(س) فرمودند: «خداوند جهاد را واجب کرد.» چرا؟ ««عزاً للاسلام»» برای این که اسلام باید عزیز باشد، نه ذلیل. این جواب حضرت زهراست به کسانی که می‌گویند: «هم مسلمان باشیم، هم ذلیل.» ذلت در برابر استبداد: شاه، صدام. ذلت در برابر استعمار: کفار، آمریکا، انگلیس، اسرائیل و فلان. اسلام توأم با ذلت را هم می‌فرمایند: «آن اسلام، اسلام نیست.» مرگ بر آن اسلام. آن اسلام دروغ است، قلابی است. فرمودند: «خداوند جهاد را واجب کرده است.» باید جهاد کنید، باید مبارزه کنید، باید فداکاری کنید. یک وقتی لازم است شهید باید بدهی، شهید بشوی. «عزاً للاسلام» برای این که اسلام باید عزیز باشد، نه توسری‌خور. نباید اجازه بدهی اسلام تحقیر بشود.

و السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha